پیوندها
» مركز آموزش و پژوهش هاي توسعه و آينده نگري قم
» متون سياسي
» همايش و جشنواره استاني نظام پيشنهادها
» انجمن علوم سياسي ايران
» موسسه مطالعات و پژوهش هاي سياسي
» سياست و پژوهش
» دكتر مهدي مطهر نيا
» دكتر مقصود رنجبر
» دكتر مجتبي مقصودي
» بانک اطلاعات نشریات کشور
» پژوهشکده اطلاعات و مدارک علمی ایران
» پایگاه SID - جهاد دانشگاهی
» ایران پژوهش
» زبان انگلیسی سرایان
» جامعه مترجمان رسمی ایران
» دکتر داود فیرحی
» دکتر نجف لک زایی
» علمی کاربردی استانداری قم
» گردونه(دانشجویان ارشد مجازی دانشگاه تهران)
» فدراسيون گلف
جستجو
 فارسی :: انگلیسی
زندگي سراسر حل مسئله است
صفحه اول  >> مقالات >>
سیاست روز :: سایت شخصی دکتر رضا دلاوری | موانع معرفتی توسعه اجتماعی در ایران
موانع معرفتی توسعه اجتماعی در ایران
موضوع: سياسي
نویسنده: محمد علی مرادی

موانع معرفتی توسعه اجتماعی در ایران

نویسنده

 محمد علی مرادی

 

 چکیده

توسعه به‌عنوان یک ایده از دورانی به زبان فارسی راه یافت که فرهیخته‌گان ایرانی به موضوع عقب‌ماندگی ایران پس از رابطه و آشنائی با جوامع اروپائی پی‌بردند . بدین خاطر زایش این ایده پیش از هر چیز ناشی از پیآمدهای رویاروئی با واقعیتی بیرونی بود نه تاملی درونزاد . این موضوع خود را با پرسش عباس میرزا از فردی فرانسوی تعیّن داد که در پی پاسخی برای چرایی شکست ایران در جنگهای ایران و روس میگشت . منشأ « بیرونی » پرسش عباس میرزا منجر به پاسخی دولت‌ محور شد که به‌تدریج ایده توسعه را در گذار به ( مفهوم) و از آنجا به تئوری‌های توسعه ، متأثر از دستگاه مفهومی و ساختار آکادمیک غرب کرد و عملاً تبدیل به ( ایدئولوژی ) به مثابه ابزاری مبارزاتی در مناسبات قدرت گردید . این تئوری‌ها بر آمده از فاعل شناسای دیگری بود و هرگز از جنبه تئوری دانش ، پرسش از اینکه فاعل شناسای ایرانی کدام است بدرستی طرح نشد و بحث توسعه از منظر شرایط امکان علم در ایران صورت نگرفت . در واقع موضوع درست تقریر محل نزاع نشد و مفهوم (آگاهی) که پیش شرط امر توسعه بود به بحثی جدی تبدیل نگردید . آگاهی ملی از مقولۀ اقتصاد و مفهوم توسعه ، بر پایه انسان شناسی فلسفی خاصی شکل میگیرد و باید قبل از هر چیز پرسش « انسان ایرانی چیست » سامان یابد و آنگاه بر این پایه به جزئیات مناطق ایران پرداخته شود تا بتوان بر امر« توانمندی انسان ایرانی » واقف شد و دریافت که این امر از رهگذر توانمندی درونی صورت می‌گیرد . پس دین، هنر و فرهنگ در روند توسعۀ اجتماعی نقشی محوری به‌عهده خواهند گرفت. نقشی که می کوشد با دوری از تنازعات و ستیز های اجتماعی خلأ درون انسانها را پر کند .

 

مقدمه

پردازش، بسط و گسترش «توسعه» به‌مثابه یک ایده در ایران ناشی از یک دغدغه شریف ، انسانی و ملی بوده است که از سوی سیاستمداران ، فعّالین سیاسی ،‌ روشنفکران ،‌ روحانیون ،‌ و کسانی که به نوعی دغدغه اجتماعی داشته‌اند ، صورت گرفته است . این دغدغه چیزی نبوده است جز رفع نارسائیهایی که در جامعه مشاهده می‌شده . اما این انگیزش از آنجا که می‌توان گفت تنها یک خواست بوده نتوانسته است با دانشی متناسب همراه شود و نتایج لازم در راستای آن دغدغه شریف را ببار آورد. از این رو «توسعه» بعنوان یک مفهوم عام که ابعاد توسعه اقتصادی ،‌ سیاسی و اجتماعی را در بر می‌گیرد ، در فضای زبان فارسی تبدیل به ایدئولوژی توسعه شده‌است . ایدئولوژی در این جا با دو مشخصه معنا می‌یابد :

 

- گونه‌ای ابزار برای پیکار سیاسی

- عدول از تفکر مفهومی و برتافتن از مبانی علمی

 

معنای نخست آن اینست که توسعه بعنوان پرچم در کارزار مبارزاتی به‌کارگرفته می‌شود ،‌ بدین شکل که از سوی دولتمردان از همان آغاز طرح آن،‌ در سالهای پیش از مشروطه تاکنون،‌ برای تثبیت وتحکیم حاکمیت واز سوی مخالفان ،‌ یعنی نیروهای بیرون از دایره قدرت سیاسی برای سرنگونی یا جایگرینی دولت و مسئولین حاکم طرح می‌شده است . اما با وجود نزاع وکشمکش بین آنان و با توجه به تعویض موقعیت‌ها وجه مشترک هر دو ، استفاده از این مفاهیم در پرتو کارزار سیاسی بوده است . وجه دوّم آن اگر چه از سوی کسانی که کمتر دغدغه پیکار سیاسی داشته‌اند صورت گرفته ،‌ امّا رویکرد آنان گونه‌ای عدول از تفکر مفهومی بوده است چر ا که یکی از ویژه گی‌های تفکر مفهومی این است که از بطن یک فاعل شناسای مشخص ،‌ اصلی را مبنا قرار می دهد و از آن مبنا در یک روند منطقی مفاهیم را از هم استناج می‌کند و همواره بر این امر تاکید دارد که مفاهیم در یک سنت خاص بسط و گسترش می‌یابند و دارای تاریخ معین هستند و چنانچه نیاز به مفاهیم نو باشد ، منطق‌ حدود ، دامنه وچگونگی شکل‌گیری و بسط مفهوم جدید ر ا توضیح می‌دهد . این فرایند در مورد تئوری‌های توسعه در ایران شکل نگرفته است .

 

 تحلیل مضمونی و روش‌شناسانه ایدئولوژیِ توسعه درایران آشکار میسازد که مهمترین مؤلفه این ایدئولوژی ، نگاه دولت محور آن است . یعنی حاملین این ایدئولوژی همواره نگاه عمودی به پدیده‌های اجتماعی دارند . این نگاه عمودی گاه از بالا به پایین از منظر دولتمداران است و گاه از پایین به بالا از منظر نیروهای مخالف دولت و حاکمّیت وقت . از این رو فاقد چنان دورنمایی است که بتواند با نگاهی افقی کلیّت جامعه را ببیند . از آنجا که این نگاه از منظر دولت صورت می‌گیرد ،‌ پیامدهای بعدی خود را به همراه دارد که برداشتی صرفاً عملیاتی از دانش است و از آنجا که مهمترین دانش عملیاتی دانش مهندسی و فنی پنداشته میشود خود را در چارچوب نظامی‌گری تجلی می‌دهد . مشکل از جایی شروع میشود که در چارچوب این ایدئولوژی، فن و تکنیک فاقد مبانی نظری است بنابر این امکان اندیشه انتقادی در این حوزه ممتنع میگردد . لازم به توضیح است که نگارنده ابداً در صدد انکار دانش عملیاتی نیست اما بر این باوراست که ، علوم در تقسیم بندی نوین اش در چهار دسته بزرگ علوم طبیعی، ‌علوم عملیاتی،‌ علوم انسانی و علوم فرهنگی صورت‌بندی می‌شوند. آنچه در ساختار علوم از اهمیت درجه اول بر خوردار است تعادل آنها و کاركرد تنظیم کننده آنست. یکی از مختصات ایدئولوژیک شدن ، همانا رشد سرطانی یکی از این علوم است که باعث میشود خِرد ،‌ خصلت تنظیم کنند ه‌اش را از دست ‌بدهد . بدین خاطر علوم عملیاتی در ایران همواره تفوق خود را بر سایر حوزه ها حفظ کرده و حتّی آن را گسترش داده است.

 

در این مقاله می‌کوشم‌ نخست از جنبه تاریخی شکل گيری ایده توسعه را نشان دهم ، آنگاه نهادی که می‌کوشید « ایده» را به مفهوم تبدیل کند واز رهگذر آن دانش بوجود آورد ، یعنی مدرسه عالی ر ا ترسیم نمایم . آنگاه به تحول چيستی علم توسعه در غرب و پایه‌های انسان‌شناسی آنودر پایان به ارائه راهکارهای مناسب مبادرت کنم .

 

 تکوین« ایده توسعه » به « مفهوم توسعه » در تاریخ معاصرایران 

شکست ایرانیان در جنگهای ایران و روس باعث رشد جوانه‌های آگاهی نسبت به وضیعت فلاکت باری شد که کشور ما در آن بسر می‌برد . آغاز جرقه‌های این آگاهی را می‌توان در طرح پرسش عباس میرزا از یک فرانسوی دانست : « آن چه قدرتی است که شما را تا این اندازه از ما برتر ساخته است؟ دلایل پیشرفت شما و ضعف ما کدام است ؟ ای بیگانه به من بگو چه باید بکنم تا جان تازه‌ای به کالبد ایرانیان بدمم ؟ » این پرسش از آنرو کلیدی است که پاسخ داده شده ، سرنوشت آتی ایران را رقم زد . اگر چه بسیاری فکر می‌کنند این پرسش دنبال نشد ، اما می‌توان گفت تمهیدات عباس میرزا و امیر کبیر در همان دوران تلاشهایی برای یافتن پاسخی برای همین پرسش است که به اشکال گوناگون در تاریخ معاصر ایران بازتولید شده است . عباس میرزا کوشید ارتش ایران را سامان دهد ، او و میرزا عیسی قائم مقام معروف به میرزای بزرگ اقداماتی در این زمینه انجام دادند تا بخشی از تمدن اروپا را اخذ کنند . آنها با تأسیس کارخانه توپ‌ریزی و تفنگ‌سازی و استخراج معادن و گسترش صنایع و اموری چون چاپ و ترجمه کتب غربی ، به انتقال دانش مهندسی نیز همت گماشتند . پس از مرگ میرزای بزرگ فرزندش میر ابوالقاسم در تبریز وزارت عباس میرزا را به عهده‌گرفت . او می نویسد : « ماییم که برخاستیم برای اصلاحات ودست به دامن اندیشه و تدبیر زدیم و عجله کردیم در تربیت و جمع آوری قشون و تنظیم لشکرها و فرستادن پیک و نامه‌ها و فرو رفتیم در امواج معرکه‌ها ، سرسختی کنندگان به اطاعت سلطان و کمک گیرنده‌گان از پروردگار رحمان» .

 

اگر دقّت کنیم هستۀ مرکزی تفکر عباس میرزا و قائم مقام‌ها ، وجه «دولت محور» و عملیاتی ، بویژه وجه نظامی آن است . عباس میرزا و قائم مقام عده‌ای را برای تحصیل به خارج فرستادند . توجه به رشته‌هائی که گروه محصلان ایرانی اعزام شده تحصیل کردند بیانگر درک آنان از دانش و رویکرد ایشان به حلّ مشکلات و تعبیرشان از توسعۀ اجتماعی است . به رشته‌های آنان توجه می کنیم :

 

- میرزا سید جعفر برای تحصیل در رشته مهندسی

- میرزا صالح برای زبان،‌ حکمت طبیعی وتاریخ

- میرزا محمد جعفر برای تحصیل طب و شیمی

- میرزارضا سلطان توپخانه برای تکمیل فنون توپخانه

- استاد محمّدعلی چخماق‌ساز برای آهنگری و کلیدسازی

 

بعد از عباس میرزا و قائم مقام ایده‌های آنها از طریق امیرکبیر دنبال شد . امیرکبیر درکنار بعد نظامی به خدمات عمومی بویژه وجه بهداشتی آن توجه کرد و کوشید نظامی از دانش پدید آورد و از این رو به تاسیس دارالفنون همت گماشت . ساختار این مدرسه عالی مؤید نگاه امیرکبیر به موضوع است . او در صدد پا سخ‌گویی به پرسش عباس میرزا است و پاسخ او نیز در همان چارچوب ارائه میشود. مهم ترین جنبه دارالفنون جنبه نظامی آن است . تاسیس دارالفنون با انگیزه رفع مشکلات دولت یا فراگیری بعضی علوم که در این دولت متداول نیست انجام گرفته‌است . تحلیل مفاد درسی نیز حاکی از درک دولت محور و عملیاتی از دانش بویژه وجه نظامی آن بوده است. اگر به تقریرات درس فیزیک در دارالفنون توجه‌کنیم درمی‌یابیم که معلّم فیزیک اگوست کرزیر در چه سطح نازلی از دانش فیزیک بوده است . بعد از دارالفنون مدرسه ای به‌ همان سبک در تبریز که آنهم جنبه نظامی داشت ، و در اصفهان مدرسه نظامی همایونی تأسیس گردید . بتدریج ایده توسعه یعنی رفع عقب ماندگیهای اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی با مفهوم تجدد گره خورد و آن نیز به نوبه خود با گونه ای فرنگی مآبی هم‌پوشانی شد . پرسش عباس میرزا با حضور محصلین و سایر ایرانیانی که به اروپا سفر می‌کردند عمق می‌یافت و این موضوع که چرا جامعه ایران همچون جوامع اروپائی نیست ذهن و خرد وخیال ایرانیان را اشغا ل میکرد . تورق در سفرنامه‌ها نشانگر تصوری است که آنان بعنوان ایرانی از اروپا ترسیم می‌کردند. آنان آنچنان که معمول هر سفرنامه نویسی است نگاه توریستی به تحولات دارند و از این رو اکثراً به توصیف کارخانه‌ها ،‌ خیابان‌ها ،‌ نمایشگاه‌ها ،‌ تئاتر ها و مدارس پرداخته اند . از طریق این سفرنامه‌ها ایده‌های جدیدی به ادبیات سیاسی و اجتماعی ایران وارد شد و نسلی از روشنفکرانی بوجود آمدند که دغدغۀ توسعه و پیشرفت داشتند و با تصویری که ارائه می‌داند مسائلی چون اصلاح نظام دولتی،‌ و بر قراری نظم و امنیت اجتماعی را از مهمترین مؤلفه‌های توسعه اجتماعی میدانستند و آنرا را در زبان و فرهنگ فارسی پرورش می‌دادند . آنچنا ن که بیان شد بتدریج ایده توسعه اجتماعی با تجدد گره خورد و متجددان ایران پرچم دار آن شدند و انديشه تجدد و نوسازی کشور را با اصلاحات سیاسی در هم آمیختند . در این همپوشانی توسعه اجتماعی وابسته به توسعه سیاسی شد و اصلاحات سیاسی در چارچوب فکر قانون خواهی تبلور یافت . این نظریه پردازی های ابتدائی در دیدگاه پیشاهنگان ایده‌های تجدد خواهانه از ملکم تا میرزا آقاخان کرمانی و میرزا ابوطالب و آخوند زاده و دیگران مشهود است . با ظهور سید جمال اسد آبادی متجددان اسلامی نیز به گفتمان علل عقب ماندگی وارد شدند . و به طرح پرسش از علل عقب افتادگی مسلمان پرداختند . از این دوران در اردوی کسانی که دغدغه عقب ماندگی ایران در سر داشتند و ایده توسعه اجتماعی را اندیشۀ راهنمای خود می‌دانستند شکاف افتاد . این شکاف عمدتاً در مورد چگونگی اخذ تمدنِ اروپا بوده است . عدّه‌ای تمدن و توسعه را بر آمده از فرهنگی خاص می‌دانستند و از این رو تلاش می‌کردند موانع را از پیش رو بردارند . آنان مهمترین مانع را دین اسلام می‌دانستند و علما راعامل اصلی ترمز در امر پیشرفت تشخیص می‌دادند . این گروه را می توان توسعه‌گران متجدد غیر اسلامی،‌ نام نهاد . در سوی دیگر عده‌‌ای که اسلام را یک دین اجتماعی می‌دانستند مبیّن این نظریه بودند که در اسلام میان دین و دنیا وسیاست و اخلاق فردی و اجتماعی فاصله و شکافی وجود ندارد . اینان هم همه معضلات را بی قانونی می‌دانستند و اسلام را مانعی در امر توسعه نمی‌پنداشتند بلکه معتقد بودند بازگشت به اسلام که مؤید توجه به تلاش و پرداختن به دانش است منجر به توسعه و رفع عقب ماندگی‌ها می‌شود . اینان را می‌توان،‌ توسعه‌گران متجدد اسلامی نام‌گذاری کرد .

 

باتوجه به کنش و واکنش‌های متفاوت ناشی از عقب‌ماندگی کشور سرانجام انقلابی به نام انقلاب مشروطه به‌وقوع پیوست . انقلاب مشروطیت ایران از زوایه‌های گوناگون مورد تحلیل قرار گرفته است که چگونگی این تحلیل‌ها موضوع بحث این مقاله نیست . اما آنچه در تمامی تحلیل‌ها مشترک بود تأکید بر این موضوع است که همه طرفداران انقلاب مشروطه از بی‌قانونی درعذاب بوده‌اند . پیروزی انقلاب ،‌ قانون،‌ حقوق سیاسی و امنیت اجتماعی و فردی را نوید می‌داد . با فرو نشستن تحولات تند انقلابی ،آشفتگی سیاسی ، تشدید فقرو بحران اقتصادی و از هم گسیختگی وحدت ملی پدید آمد اما در ساختار اقتصادی و فنی کشور تغییرات اساسی صورت نگرفت . در یک کلام ایجاد ارتشی نیرومند به عنوان بخشی از برنامه کلی مدرن سازی دفاعی، هدفِ محوری اصلاح‌گران ایرانی از اوایل قرن نوزدهم بود .به نظر بسیاری از شرکت‌کنندگان در انقلاب مشروطه ایجاد یک دولت نیرومند با یک ارتش کارآمد که بتواند بر عقب ماندگی ایران فائق آید یک هدف مهم و حتی عمده بود . در نهایت این شرایط به کودتای اسفند رضا خان منجر شد . رضا خان که در این روند به رضا شاه تبدیل شد افقی ناسیونالیستی پیش رو گذاشت . این گرایش ناسیونالیستی به هرج و مرج پایان داد و یک حکومت مقتدر پدید آورد. این حکومت مقتدر را، دیکتاتوری شبه مدرن یا منجی ایران نوین لقب داده‌اند اما وجوه عمده آن از دیدگاهی که این مقاله دنبال می‌کند همان دیدگاه دولت محور است که برداشتی عملیاتی از دانش دارد که در پرتو پرسش عباس میرزائی می‌کوشد ضعف و فتور ایران را به سرعت جبران کند . اگرچه هستۀ مرکزی این گرایش ، درک عباس میرزائی از پدیده ضعف ایران بود ، در رویه بیرونی ، آغشته به احیاگری شوونیسم ایرانی همراه با برداشتی رومانیتک از تمدن ایران باستان بود که زدودن آثار دوران اسلامی را مهمترین وظیفه خود میدانست . ناسیونالیسم پرتحرک آنان در دو وجه، پیشرفت اقتصادی،‌ و صنعتی شدن،‌ عمل می‌کرد. این ناسیونالیسم توسعه اجتماعی را در رشد وتمرکز دستگاه‌های اداری نظامی و گسترش فزآینده قدرت دولتی می‌دانست. این دستگاه منظم با قدرت می‌کوشید تغییرات اجتماعی و اقتصادی را ایجاد کند و امر نوسازی را با کشیدن راه آهن و وسایل ارتباطی و آموزش عالی به پیش ببرد . در این پروژه مهمترین وجه همت ، علاوه بر گسترش ارتش و نظام بوروکراسی ، زیبا سازی پایتخت و سایر شهرها و شهرستانها با در الویت قرار دادن جدی پروژه های احداث خیابانهای عریض ،‌ آسفالت یا سنگفرش خیابانها به هر قیمت بود که نابودی بناهای گذشته که در مسیر خیابان‌کشی‌ها قرار داشت را در پی داشت . پروژه‌هائی که بیشتر خصلت نمایشی برای زودون آثار عقب ماندگی بود تا پروژه‌هائی با کاردکرد معین درساختاراجتماعی ـ اقتصادی جامعه ایران آن زمان . در تاریخ 1304 نخستین گروه شصت نفری دانشجو به کشورهای آلمان،‌ فرانسه،‌ بلژیک اعزام شدند تا در رشته‌های فنی وعلوم به تحصیل بپردازند . توجه به رشته‌هائی که این گروه داوطلب آن شدند حاکی از درک آنان از پدیده دانش داشت ، در 1312 لایحه تاسیس دانشکاه تهران تصویب شد . اما هدف از تاسیس دانشگاه صرفاً تربیت معلم بود که بدون رویکرد نظری به پدیده شکل‌گیری علم و ساختار و دسته‌بندی علوم پیگیری میشد . در این دوران ناسییونالیسم ایرانی فاقد الگوی نظری و مدل علمی برای توجیه فعالیت اجتماعی ـ اقتصادی خود بود و بیشتر در حد ایده‌های پراکنده‌ای که از جوامع اروپائی دریافت میشد باقی ماند . اگر چه اقدامات رضا شاه مثل ایجاد جاده‌ها و شبکه ارتباطی ،‌ ظرفیت صنعتی،‌ کاربرد تکنولوژی مدرن ،‌ آموزش جدید متوسطه و عالی فاقد مبانی نظری بود اما می توان آنرا در چارچوب‌ «رشد اقتصادی» دسته‌بندی کرد که بر اساس آن تنها مسائل رشد کل تولید و درآمد قابل ملاحظه بودند . اما مهمترین ویژه‌گی آن درک دولت محور و بر داشتی صرفاً عملیاتی از دانش بود . رضا شاه به حفظ نهاد‌های مستقل گرایش نداشت و در اردوگاه او افرادی چون علی اکبر داور متمایل به دولت محوری شدید بودند و او را به عنوان مردي با ا قتدار می ستودند . با حوداث شهریور 20 رضا شاه تبعید شد . پیامد دوره اشغال کشور به وسیله بیگانگان ، عدم ثبات ،‌ تشدید تضادها ،‌ بی نظمی و ناامنی بود . حکومت از طریق در آمد نفت اجازه نمی‌داد که مشکلات حادتر شود. با توجه به تحولاتی که در ساختار جامعه صورت گرفته‌بود ، عدم حضور یک دولت قدرتمند به تحرکات سیاسی می‌افزود . اما از جنبه مباحث توسعه چه از جنبه عملی چه از جنبه نظری اتفاق خاصی صورت نگرفت تنها از این جنبه که حزب توده ایران گسترش بی‌سابقه پیدا کرده بود مسائل « توسعه اجتماعی» در چارچوب ایدئولوژی مارکسیستی مجالی برای نشر و ترویج یافت که بر اساس آن مراحل تکامل جوامع از کمون اولیه به برده‌داری ، فئودالی ، سرمایه داری ، سوسیالسیم و کمونیسم به گونه ای اجتناب ناپذیر‌ طی میشد . سرانجام با کودتای 28 مرداد این فضا بسته شد .

 

 حکومت شاه روند رشد اقتصادی را از طریق سازمان برنامه که در سال 1328 تاسیس شده بود و بعداز آن یعنی سال 1334 به نهادی دائمی و گسترده بدل شده به پیش می‌برد . دیگر رشد اقتصاد از حالت ایده صرف درآمده و دارای چارچوب نظری شده بود . در این چارچوب نظری ، توسعۀ « زیر بنا » درالویت بود و کشاورزی در مقام بعدی و صنعت در آخرین جایگاه قرار میگرفت که با نسخه کتاب مراحل رشد اقتصادی « روستو » همخوانی داشت . در واقع منطق این برنامه نگاهی کاملاً سیاسی برای حفظ حکومت بود و گونه‌ای پیکار سیاسی برای ا یجاد «طبقه متوسط» شهری بعنوان پایگاه اجتماعی رژیم و از کار اند اختن اپوزیسون را مد نظر قرار میداد . روستو کوشیده بود در مقابل طرح توسعه پنچ گانه اردوگاه کمونیستی مراحل پنج‌گانه دیگری شامل جامعه سنتی ،‌ شرایط قبل جهش ،‌ (جهش ) ، حرکت به‌سوی بلوغ و عصر مصرف انبوه را صورت‌بندی کند . در این دوران مسئولین ذی ربط در صدد تهیه وتنظیم یک برنامه جامع با کمک گروهی کارشناس خارجی بودند . بدین‌سان ایده توسعه که معنای رفع عقب ماندگی را می‌داد به مفهوم و به تئوری و حتی به پروژه تبدیل شده‌بود . اینکه این تئوری‌ها چقدر متکی به واقعیت‌ها هستند مباحثی است که این مقاله می‌خواهد به آن بپردازد. رژیم پهلوی طی سالهای 40 تا 50 برنامه توسعه اقتصادی بلند پروازانه ای رآغاز کرد که اصلاحات ارضی را با صنعتی شدن سریع در هم آمیخت . این برنامه بود که به انقلاب سفید معروف شد ودر دی ماه 1341 در یک رفراندم به تصویب رسید. در عین حال رژیم از طریق درآمد هنگفت نفت بودجه لازم برای صنعتی شدن را تامین میکرد . شاه با برنامه های خود رویای « تمدن بزرگ » میدید و می‌خواست رهبر پنچمین قدرت جهان با شد . در کنار تئوری توسعه و نوسازی ،‌ گروهای چپ نیز مفهوم جهان سوم گرائی را پردازش کردند . واز دهه 1340 – 1350 آنرا در مفابل مارکسیسم سنتی مطرح کردند .این رهیافت در آغاز تحت تاثیر جنبش های آزادیبخش در امریکای لاتین و آسیا و آفریقا ایجاد شد و توالی تدریجی قدیمی را که مبتنی بر سه مرحلۀ پیاپیِ صنعتی شدن ، شکل گیری طبقه کارگر و اتقلاب پیاپی بود رد کرد . نویسندگان و فعالان این دیدگاه عبارت بودند از رژی دبره ، چه گوارا ،‌ سمیرامین ، اندره گوندرفرانک ،‌ پل سوئیزی و هری مگداف . اینها که به نظریه پردازان توسعه نیافتگی معروف شدند راه حل نهائی توسعه نیافتگی و استثمار جهان سوم توسط امیربالیسم را گسستن از نظام امیریالیستی از طریق جنبش های آزادیبخش و مردمی تشخیص دادند . بلوک کمونیستی طرفدار شوروی نیز دست به تغییر در تئوری خود زد و تئوری « راه رشد غیرسرمایه‌داری با سمت‌گیری سوسیالیستی » را برای ارائه به جهان سوم طراحی‌کرد . معروف‌ترین تئوریسین‌های روسی الیانوفسکی و تولوپونف بودند . از سالهای دهۀ 50 به بعد بخش زیادی از این کتاب‌ها توسط مترجمین متمایل به چپ در ایران ترجمه و انتشار یافت و در حال حاظریکی از منابع ادبیات توسعه اجتماعی است . با پیروزی انقلاب بیشتر شعارها وبرنامه‌های اقتصادی ، متأثر از همین تئوری‌های « توسعه نیافته گی » بود . اما در واقع تئوری توسعه نیافته‌گی بیشتر یک نظریه برای شرکت در منازعات سیاسی بود تا رویکردی علمی و آکادمیک و متکی بر مبانی علوم اقتصادی و توسعه . با تحمیل جنگ به ایران همه چیز تابعی از جنگ شد و کشور در یک حالت اضطراری قرار گرفت . با ادامه جنگ موضوع توسعه بار دیگر مطرح شد . طرح‌هائی مثل « توسعه درون زا » و یا « جایگزینی واردات و گسترش صادرات » و تئوری ام القراء جواد لاریجانی که بیان می‌کرد جمهوری اسلامی ام القراء جهان اسلام است مطرح شدند . نظریه ام القراء تلاشی برای توجیهشرایط ویژۀ یک حاکمیت سیاسی – مذهبی در جهان دو قطبی با رویکرد به مسئله امنیت "ملی " است . اگر چه آقای جواد لاریجانی میکوشد طرحی برای توسعه ارائه دهد اما نظریات وی بیشتر در چارچوب ایده‌های خامی بودند که در کارزار سیاسی طرح می‌شدند وآن قدر اهمیت نداشتند که حتی از سوی واضعین خود نیز دنبال شوند . با پایان‌گیری جنگ موضوع توسعه به بحثی جدی تبدیل شد و سیاست تعدیل ساختاری با رویکرد توسعه اقتصادی مبنای کار قرارگرفت . درنقد و بررسی ایدۀ « توسعه اقتصادی » بعنوان یک راهکار بنیادی کتب و مقالات بسیاری نوشته شده است اما در رابطه با کاربست آن در شرایط ایران ، عاریتی بودن مهمترین ویژه‌گی آن است و اگر کوششی در انطباق آن با واقعیت های ایران شده نه از مبنای نظری بلکه با رویکرد عملیاتی بوده‌است . با پایان این دوران و با برآمدن دولت موسوم به اصلاحات مفهوم « توسعه سیاسی » طرح و با اقبال عمومی روبرو شد . اما توسعه سیاسی نیز فاقد مبنا در ساختار آکادمیک کشور و بیشتر حاصل کتب پراکنده‌ای بودکه بمنظور استفاده در یک کارزار سیاسی طرح شده بود و برای کاربست آن در ایران تأملی جدی صورت نگرفته بود .در مقابل توسعه اقتصادی و توسعه سیاسی از مدتی قبل توسعه اجتماعی مطرح شده‌است . از طرح ایده‌های توسعه که در بهترین حالت تلاشهایی خام برای رفع عقب‌ماندگی و نابسامانی‌های اجتماعی ایران بود. تا بسط نظریه‌ها و پروژها و مفهموم‌سازی‌های گوناگون همواره معيار و سنجه ، مقایسه ایران با اروپا و بعدها امریکا بوده است و این در واقع یکی از بزرگترین موانع امر توسعه در ایران یا هر کجا ی دیگر جهان است . می‌توان ازتجربیات دیگران استفاده کرد و از آنها بهره‌برد اما نمی‌توان از جایی الگوبرداری کرد . اگر این مبنا را بپذیریم که ابزار ما برای حل نابسامانی‌ها دانش است و دانش در شرایط زمانی و مکانی خاص حاصل می شود ، پس باید موضوع دانش ما مواد و مصالح خود ما باشد. از این رو نخستن پرسش ما اينست که چگونه می‌توانیم از آن دستگاه مفاهیم بیرون آییم تا بتوانیم به نفس الامر و واقعیت جامعه خود برسیم ؟ پس مسئله اصلی توسعه اجتماعی پرسش از حصول علم است و از آنجا که نخسین جرقه‌های آگاهی ما در مواجهه با غرب بوده است چالش اصلی ما نیز با تمدن فعال و جهان گستر غرب است . غرب را باید در مبانی آن بشنا سیم تا بتوانیم فصل خودمان را با آنها روشن کنیم و در مرحله دوّم بتوانیم از آنها بیاموزیم پس نیازمند به دانش غرب‌شناسی هستیم . مرحله بعد نقد راهی است که تا کنون آمده‌ایم که آن هم جز توسل به دانش راهی ندارد پس همه چیز به دانش وساختار علوم ما برمی‌گردد .

 تأمین شرایط امکان علم به‌مثابه پایه توسعه اجتماعی در ایران :

 

هنگامی که عباس میرزا مستأصل از شکست در مقابله با روسها پرسش معروف خود را از مرد فرانسوی طرح‌کرد ، در واقع مبنائی را پایه گذاشت که کماکان ما بر آن پایه حرکت می‌کنیم و آن تقویت دولت است . اما نه تنها تقویت دولت بلکه تأسیس آن در مفهوم واقعی خود تنها از رهگذر تقویت آگاهی و از رهگذر آن تقویت « انسان ایرانی » صورت میگیرد . عباس میرزا برای رسیدن به مقصود باید به سوی تقویت نهادهای علمی می‌رفت و می‌پرسید : چگونه «شخصیت ایرانی» می‌تواند تشخص یابد و از طریق این تشخصِ خود بسنده ،‌ مقتدر، سر فراز،‌ و صاحب عزّت‌نفس شود . آنگاه او درمی‌یافت که ایرانی باید مجهز به دانش در کلیّت خود بشود . سهروردی بیان می‌کند که پیرامون حقیقت علم تأمل و تفکر می‌کردم هر قدر مطالعه‌ کردم راه به جائی نبردم ،‌ تادر حالت خواب نوری مشاهده کردم، ارسطو را رویت کردم نزد او رفتم و او به من خوش آمد گفت و از من به‌ گرمی استقبال کرد. از او درباره مسئله علم سؤال کردم و اینکه مدتهاست در اندیشۀ حل آن فرو رفته‌ام و راه به جایی نبرده‌ام . ارسطو به من گفت : « به خودت رجوع کن تا مسئله علم برایت حل شود. چون تو خود مدرک خویشتن هستی یعنی ذات خود را درک می‌کنی. اگر ذات خود را ادارک نکنی هرگز نمی‌توانی ادعا کنی که من هستم . اگرتو دیگری را ادراک کرده‌باشی نمی‌توانی ادعا کنی که من هستم» پس باید دانش بر مبنایی قرار ‌گیرد که نخست دریابد ، ما سنتی داشتیم که « من» در آن وزنی جدی داشت . بدون شک اگر به آن می‌پرداختیم متناسب با نیاز‌های جدیدمان نیاز به حک و اصلاح داشت و لازم بود که مولفه‌های جدیدی در آن بارور شده و در پایه‌ریزی علوم جدید بسط داده شود . البته این امر مستلزم پرداختن به فلسفه می بود اما عباس میرزا و ادامه‌دهندگان او پرسش را هرگز به سطح آگاهی ،‌ خود آگاهی و آگاهی ملّی نکشاندند بلکه با رویکرد عملیاتی به مسائل روز پاسخ‌دادند . قطعاً ضرورتهای لحظه را باید پاسخ داد اما امرآگاهی می بایست بطور موازی پیگیری و ساماندهی می‌شد . برای اینکه علم حاصل شود باید پایه یا مبنائی یافت و این مبنا چیزی جز « من » نیست . پس باید من اندیشنده‌ای که می‌خواهد بماند و از این‌رو سنجشگر است و مدام می‌پرسد ایجاد می‌شد . این من پشت به جهان ندارد بلکه رو به جهان دارد درست برعکس من عارف که پشت به دنیا می‌کند، او چون رو به جهان دارد ،‌ می‌خواهد بر جهان چیره شود و چون می‌خواهد برجهان چیره شود می‌کوشد جهان را در خود تأمل کند و به خود به‌مثابه خود می‌اندیشد و ازاین طریق با خوداندیشه‌گی خود را موضوع خود قرار می‌دهد . او خود را فهم می‌کند تا دست به کنش بزند. امّا او این ویژگی را دارد که کنش خود را نیز فهم کند و از طریق این فهم ،‌کنش خود را بسنجد و اصلاح کند .

 

این من با این شاخص‌ها ومعیار‌ها به واسطه اینکه آگاهیِ برخود را هدف می‌گیرد دغدغۀ خود ‌آگاهی دارد و خودآ ‌گاهی را باز می‌تاباند . لذا این خود آگاهی است که می‌بایست آغازگر علم و حصول علم باشد و از طریق بنیان‌گذاری «من» که اصطلاحاً به آن فاعل شناسا می‌گویند شاخه‌های علوم را سامان و سازمان دهد . این فاعل شناسا در نقطه‌ای که ایستاده است در مرکز زبان،‌ فرهنگ و تاریخ ایران است و از این دورنما به جهان می‌نگرد و جاهستی( dasein ( خود را در این بستر تاریخی می‌جوید و افق‌ها را از این منظر می‌بیند.

 

هنگامی که این « من » که می توان به آن « من ایرانی » گفت ، خود را باز یافت و جز من را از خود تشخیص داد ، جهان را درک می‌کند و دست به تفکیک می‌زندکه کجا ایران و کجا غیرایران است و مناسبات این دو را تنظیم می‌کند . آنگاه به کلیت جامعه ایرانی می‌نگرد و می‌کوشد این کلیّت را به مفهوم ‌بکشاند از آنجا که می‌داند جامعه در بستر تاریخی خاصِ خود تحول یافته‌است می‌کوشد تاریخِ جامعه را بنویسد تاریخی که در آموزه و تکوین با تاریخ جوامع دیگر متفاوت است و تاریخ ایران است و آنگاه به دولت بپردازد و از بطن آن تاریخ ، نظریۀ دولت را استناج ‌کند .پس روند حرکت این من به‌طرف جامعه ، از جامعه به فهم تاریخ و از آنجا به فهم دولت است نه آنچنان که معمول است بدون فهم خود بلافاصله بر روی دولت متمرکزشود .در غیر اینصورت به ناگزیر یا من‌اش در دولت منحل ، یا بیش از حد منبسط و فربه مي‌شود . این مستلزم پرداختن به بحث آگاهی است و فلسفه‌ای که بنای آن بر آگاهی است . این فلسفه از آنجا که مبنای آن آگاهی است بسوی خودآگاهی می‌رود . از این‌رو بیش از هر چیز به « درون‌بوده‌گی » تأکید می‌ورزد و از « برون‌بوده‌گی » امتناع می‌کند. مشکل از همین جاآغاز شد که با دریافت ضعف و فتور تن به برون‌بوده‌گی داده شد و به‌دنبال الگو‌های تحقّق يافته حرکت‌کرد و هر گفتمانی در اروپا باب شد بلافاصله به دنبال آن رفت تا به انحلال خود رسید . وبا انحلال خود اساساً فاعل شناسائی شکل نگرفت که دست به کنش بزند پس مدام در حال واکنش بود . در حالت واکنش ،‌ فاعل نمی‌تواند از موضوع فاصله ‌بگیرد یا در آن منحل می‌شود یا با آن دشمنی می‌ورزد و تاریخ دوران جدید همواره این دو حالت را در برابر غرب داشته‌است . یا دوستی در حدّ انحلال خود ، یا ستیز و دشمنی در حدی که هیچ چیز نمی‌توان از آن آموخت . هنگامی که متفکّران غرب، بنا را بر فاعل شناسای خود قراردادند مدل والگوئی پیش‌رو نداشتند. از این‌رو با تأکید بر درون‌بوده‌گی خود می‌انديشیدند و کورمال کورمال راه خود را می‌جستند و بر اثر تجارب جدید و فهم خود اشتباهات خود را تصحیح می‌کردند . آغاز ورود ما به دروان جدید آنچنان که گفتم با پرسش عباس میرزا آغاز شد و نوعِ پاسخ به آن آغاز برون بوده‌گی ما بود ،که‌ با مدل سازی همراه بود . دارالفنون با تقلید از آنچه در استانبول و روسیه دیده شده‌بود ایجاد شد . بدون اینکه تفکّر نظری در مورد آن صورت‌گرفته باشد. تاسیس دانشگاه تهران و مدرسه‌های مرحوم رشدّیه همه حاکی از این برون‌بوده‌گی بود اگر آن فاعل شناسا بارور می‌شد برمبنای آن علوم در شاخه‌های مختلف بسط می‌یافت و از بطن نظام دانش گذشته، نظام دانش جدید تکامل می‌یافت . آنگاه علومی شکل می‌گرفت که پرسش‌هایش ازبطن همین جامعه شکل می‌گرفت و به‌طبع پاسخ‌هایش نیز پاسخ‌هائی متناسب با همین جامعه می‌بود . این امتناع از درون‌بوده‌گی و سر در برون‌بوده‌گی رابطه ما را با بوده گیِ زندگی و نفس الامر حیات اجتماعی ما قطع کرده است . تئوری‌ها و نظریه‌هائی که در حوزه‌های مختلف از جوامع دیگر اخذ می‌شود به جای اینکه دانش ما را نسبت به جامعه ایران ارتقا دهد ما را از واقعیت‌های جامعه دور می‌کند . قطعاً در حوزه‌های مختلف علوم ما نیاز‌مند هستیم که نظریه‌پردازی کنیم اما این نظریه‌پردازی باید ناظر به واقعیت این جامعه باشد . این موضوع که برای حصول علم نیازمند به مفهوم سازی هستیم و مفهوم باید در رابطه با برابر ایستای خود باشد ، نیاز به استدلال چندانی ندارد . مفهوم سازی شرط اولیه تئوری پردازی است و برای مفهوم سازی ذهن باید قدرت انتزاع داشته باشد .این در واقع عبارت است از ساختن مفهوم انتزاعی برای فهمیدن امر واقعی چرا که واقعیت آن‌چنان متکثر و گسترده است که ذهن جز انتزاع امکانی برای شناخت نسبی آن ندارد . در مورد کشورهای موسوم به درحال توسعه این مفاهیم از طریق ترجمه منتقل می‌شود و این خصلت انتقالی به جای اینکه واقعیت را توضیح دهد به غلب واقعیت می‌پردازد و گونه‌ای آگاهی وارونه یا جهل مرکب به ‌بار می‌آورد یعنی اینکه استفاده کنندگان در عین اینکه از واقعیتی که پیش‌رو دارند چیزی نمی‌دانند با اعتماد به‌نفس غیر عادی که ناشی از آن آگاهی وارونه است فکر می‌کنند بسیار می‌دانند . تاریخ توسعه اجتماعی از جنبه نظری لااقل تاریخ این روند است در دور اوّل که ایده‌ی توسعه اجتماعی به عنوان راهکار حل معضل عقب مانده‌گی طرح شد بدون نظریه‌پردازی و بعدها با ورود نظریه‌های رنگارنگ همه حاکی از این برون بوده‌گی وآگاهی وارونه بوده است .

 

واقعیت این است که ایران سرزمین پهناوری است که این پهناوری و وسعت و نیز تاریخ پرفراز نشیب آن که ناشی از قرارگرفتن ایران درگذرگاه میان آسیا و اروپاست خودویژگی‌های خاصی به آن داده است که برای حل معضلات آن دانش ویژه می‌خواهد . برای دستیابی به چنین دانشی به عنوان پیش نیاز توسعه اجتماعی می‌بایست کنش و واکنش هر منطقۀ این سرزمین پهناور مورد تعمق و بررسی قرارگیرد . علم و حصول علم توجه به همین جزئیات است پرداختن به مسائل اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی مردمی که در اصفهان ،‌ یزد ،‌ کاشان ،گیلان ومازندران ، خوزستان ، بلوچستان و خراسان زندگی می‌کنند وظیفه این دانش است . پرداختن به این مشكلات تنها در پرتو دانشی ممکن‌است که شاخه‌ای از دانش عمومی باشد و بتواند به این جزئیات ‌بپردازد و بادقت علمی به آنها بنگرد و ناظر به مبانی علوم باشد . این امر ممکن نخواهد شد جزاینکه فاعل شناسای ایرانی بتواند طرح پرسش کند که چگونه می‌تواند از چارچوب تئوری‌های موجود بیرون آید و به پدیده‌های پیچیده وگستردۀ ایران در کلیّت خود بنگرد . این مستلزم بیرون آمدن از نگاه دولت محوراست و اذعان به این نکته که علوم در گسترۀ خود از علوم عملیاتی،‌ علوم طبیعی،‌ علوم انسانی و علوم فرهنگی تشکیل می‌شود که تنظیم روابط وتعادل آنها مستلزم توسعه اجتماعی موزون است هر گونه تکیۀ بی‌رویه بر یکی از شاخه‌های علوم باعث نامورونی در ساختار اجتماعی می‌شود و توسعه اجتماعی را دچار اخلال می‌کند . تغییر جهت یابی ازدولت محوری به جامعه محوری و پرداختن به سازماندهی علوم در تعادل آنها با تکیه بر فاعل شناسای ایرانی شرط امکان آغاز علم برای توسعه اجتماعی است. اما از آنجا که ما در شعاع تشعشعات نظریه‌های توسعه هستیم برای بیرون آمدن از آنها ناگریز از شناخت آنها و استفاده از اسلوب‌ها و تجارب آنها هستیم .

 

چیستی توسعه اجتماعی در غرب 

دانشِ توسعه اجتماعی از بطن علم اقتصاد بیرون آمد و تغییر و تحولات چندی را طی‌کرد، علم اقتصاد قبل از استقلال به عنوان یک علم در حوزه علم اخلاق قرار داشت . آدام اسمیت بنیان‌گذار علم اقتصاد بیشتر فیلسوف اخلاق بود تا عالم اقتصاد و مبنای علم جدید را در علم اخلاق پایه‌ریزی کرد . او اصول موضوعۀ خود را بر مبنای فرض « انسان اقتصادی » (Homo Econimicus)قرار داد . انسان اقتصادی فردی است که به دنبال حداکثر کردن ثروت خود است از این‌رو تمامی رفتارهای او از این مبنا آغاز می شود و شکل می‌گیرد . به نظر آدام اسمیت « نفع شخصی یا کوشش طبیعی هر کس برای بهتر کردن حال و وضع خود ، فنر اصلی‌ای است که در نهاد هرانسانی گذارده شده‌ وتمام حیات و پیشرفت اجتماع بر آن استوار است »‌ . فرض اسمیت در مورد افرادی است که دارای عقل وشعور سالم وعادی هستند و مجنون یا غیر عادی نیستند . در واقع از جنبه اسلوب ، فردِ مورد نظر اسمیت فردِ مشخص نیست بلکه یک ( ايده آل تیپ ) است . بر اساس این فرض ، حالت عادی انسان بگونه‌ای تحلیل شده است که همواره درحال تکاپو برای بهبود وضعیت خود است . بر پایۀ این درک از انسان مهمترین انگیره و محرکۀ انسان ، همواره در جست و جوی نفع شخصی و کسب سود و ثروت بودن است . این محرکه از جنبه اجتماعی باعث ایجاد ثروت در جامعۀ انسانی می‌شود و رفاه عمومی را به ارمغان می‌آورد. دانش اقتصاد برای تبیین کنش چنین انسانی شکل‌گرفت . در واقع آدام اسمیت در دو کتاب بنام های « سازگاری نظریۀ احساسات اخلاقی » و « ثروت ملل» تلاش میکند بین نوع دوستی و خود دوستی سازگاری برقرار کند . اما این موضوع باب نظریه پردازی را در مورد آدام اسمیت باز گذاشت. با توجه به تسلط مدل‌های ریاضی ـ فیزیکی برعلوم که از دوران روشنگری ایجاد شده بود و بر مبنای فرض انسان اقتصادی ، موضوع کمیّت و تبدیل پارامترهای اقتصادی به توابع و متغیرهای متفاوت بر علم اقتصاد مسلط گردید تا بتواند مسائل اقتصادی را با بیان ریاضی توضیح دهد . این تلاش برای بیان ریاضی مسائل اقتصادی از دغدغه‌ای بر می‌خواست که در پی عینیّت‌گرائی ناب در عرصۀ پدیده‌های اقتصادی و جدائی حوزه ارزش از حوزه دانش بود . در این دیدگاه نظام اقتصادی همانند جهان مادی که در مکانیک نیوتن منعکس است ، دیده می‌شود از این رو امور اقتصادی تابع قوانینی است که گرچه انسان به مدد عقل می‌تواند آنها را بشناسد اما تغییرآن بیرون از حیطه توان انسان است . با قرار دادن انسان اجتماعی (Homo Sociologico) بعنوان مبنا ازسوی امیل دورکهایم در واقع نقد انسان اقتصادی آغاز گردید . اگر انسان اقتصادی بر مبنای خردگرائی تکنیکی ( عقل ابزاری ) سمت سو می‌گیرد رفتار انسان اجتماعی به وسیله ارزش‌های اجتماعی تعیین می‌شود . اولی به چشم انداز پاداشهای آینده می‌نگرد اما دومی دربستر جبرهای اجتماعی که ناشی ازگذشته هستند حرکت می‌کند . در واقع ،‌ پذیرش ارزش‌های اجتماعی نافی اهمیت انتخاب عقلایی نیست ، بلکه یک رابطه دو جانبه و پیچیده‌ فی مابین آنها ایجاد می‌شودکه گاه عقلانیت بر ارزشها تأثیر می‌گذارد و گاه ارزشها بر خردگرائی فشار وارد می‌آورند . اهمیت ارزشهای اجتماعی ، هنجارها و معیارها که اعضای یک جامعه به آنها دلبسته‌اند امری بود که نظریه پردازان علم اقتصاد می‌خواستند از آن دوری کنند . تأکید جامعه شناسان و دانشمندان علوم اجتماعی بر ارزشها و مؤلفه های اجتماعی افقهای جدیدی برای تأسیس علوم توسعه در شاخه‌های مختلف آن بوجود آوردند . در واقع دو شاخه از علوم یعنی جامعه شناسی و اقتصاد بر روی هم تاثیر متقابل می گذاشتند. در حوزه علم اقتصاد شومپیتر بر خلاف کلاسیکهای علم اقتصاد به تفکیک رشد از توسعه پرداخت . از نظر او رشد اقتصادی هدفش تولید میزان بیشتری از کالا با استفاده از روشهای گذشته است در نظر وی توسعه با نوآوری همراه است و چنین نوآوری‌هائی از سوی انسانهای خلاق و مبتکر انجام می‌گیرد که کار آفرین نام دارند . در دیدگاه شومپیتر عوامل انسانی و خلاقیت است که موجب توسعۀ عوامل تولید می شوند . بدین شکل او راه خود را از کلاسیک‌های اقتصادی جدا و مفهوم توسعه اقتصادی را در مقابل رشد اقتصادی صورت بندی کرد .

 

بعد از جنگ جهانی دوم مباحث توسعه اقتصادی مورد توجّه جدّی واقع شدند و با ایجاد دو بلوک و آغاز جنگ سرد و انتقال مبارزۀ دو بلوک به کشور‌های تازه استقلال یافته از سوی هر دو طرف نظریه‌هائی در رابطه با توسعۀ این کشورها ارائه شد . ترومن در 20 زانویه 1949 درنطق خود گفت : «ما باید برنامه جسورانه‌ای را در پیش بگیریم تا مزایای پیشرفت‌های علمی وصنعتی خود را در خدمت بهبود و رشد مناطق کم توسعه قرار دهیم . امپریالیسم کهن که بر اساس استثمار خارجی مبتنی بود در طرح‌های ما جائی ندارد ما برنامه‌ای برای توسعه در ذهن داریم که بر اساس رفتاری عادلانه و دموکراتیک استوار است». از این دوره توسعه مضمونی سیاسی به‌خود گرفت اما می‌توان مهمترین ویژگی مباحث توسعه را در این دوران توسعه‌ای با موتور رشد اقتصادی ارزیابی‌کرد ، این بدان معناست که اگر چه به مباحث غیر اقتصادی توجه می‌شود اما از پایه و اصول علم اقتصاد به آن نگریسته می‌شود. در واقع علم اقتصاد با توجّه به واقعیت و انتقادهائی که میبایست نسبت به خود صورت دهد تجدید نظری در مبانی خود نکرد بلکه مؤلفه‌های دیگری چون مسائل اجتماعی را دردستگاه مفهومی خود بارور کرد. نظریه نوسازی یا مدرنیزاسیون از مهمترین این نظریه‌ها هستند که بسیاری از مفاهیم جامعه شناسی در آن ادغام شده‌اند . در این نظریه سه گرایش اصلی مطرح است که عبارتند از روستو که بر عوامل اقتصادی تاکید می‌کند ، پارسونز و هوزلیتز که بر عوامل جامعه شناختی و ملک‌کلاند ولرنرکه بر عوامل روانشناختی پافشاری می‌کردند . بتدریج نوعی آگاهی پدید آمد مبنی بر اینکه تفکّر توسعه در علوم اجتماعی ، به‌طور گسترده محصول غرب و نتیجۀ برداشت خارجیان درباره کشورهای توسعه نیافته است . ضرورت ایجاد یک دانش اجتماعی بومی و مناسب و مربوط در کنفرانس‌هایی که پیرامون علوم اجتماعی در آسیا در اوائل دهه 1970 برگزار میشد مورد تاکید قرار گرفت . اما این انتقادات هیچ کدام به عمق نرفت و موضوع به سطح نقدی فلسفی کشیده نشد . آن چه که هستۀ مرکزیِ تمامی تئوری‌های توسعه را می‌ساخت درکی بود که متافیزیک تاریخی اروپا بر آن حاکم بود مبنی بر اینکه جوامع یک مسیر خطی را طی می‌کنند . با انتقادهائی که از سوی ادموند هوسرل در بحران علم اروپائی و نقد هایدگر به متافیزیکِ تکنیک و درکِ بیکن و گالیله نسبت به طبیعت صورت‌گرفت، مباحث توسعه با مسائل جدیدی روبرو شد . نقد سلطۀ اسلوب علوم طبیعی بر علوم انسانی زمینه بروز مولفه‌هائی چون توجّه به طبعیت و ازرش‌های بومی در مباحث توسعه را فراهم ساخت و این موضوع که تاریخ جهان تاریخ اروپا نیست به مباحث توسعه کمک کرد تا در ساختارهای خود اصلاحاتی صورت دهد . اما هنوز تئوری ای که فاعل شناسای آن از بطن جهان موسوم به کشورهای در حال توسعه بیرون آمده باشد ایجاد نشده است. تمام این نظریه ها و تئوریها در بستر انسان‌شناسی خاصی تدوین شده‌ که در یک روند تاریخی در چارچوب آکادمیک غرب بسط و گسترش یافته است . متأسفانه مجموعه این مباحث، هنگامی که به زبان فارسی منتقل می‌شوند ناظر به مباحث بنیادین انسان‌شناسی نیستند و محدویت‌های خود را با خود همراه می آورند . در این جا ناچارم مختصری در باب مبانی انسان شناسی بحث كنم .

 

پایه های انسان شناسی در غرب 

مباحث انسان‌شناسی ، یعنی پرداختن به نظریه‌ای در باب طبیعت انسان به شکل جدیدش در قرون 16ـ17 یعنی در فاصلۀ میان مکتب اومانیسم و عصر روشنگری پدید آمد اما ریشه‌های آن به سوفسطائیان باز می‌گردد . سو فسطائیان برای نخستین بار در تاریخ اندیشه غرب مرجعیت نهادی دینی و اجتماعی موجود را به چالش کشیدند و کوشیدند مشروعیت نظم و حقوق را بر پایه رجوع به طبیعت انسانی یا قرارداد عقلانی بنهند . آنان دارای وحدت فکری منسجمی نبودند یک گرایش آنان از مبنای اخلاق به مسائل اجتماعی می‌نگریست اما دو گرایش دیگر به طبیعت ویژه‌ای از انسان باور داشتند که به طبیعت ضعیف و قوی انسانها توجه می‌کردند . طرح این رشته در دوران جدید حاکی از توجه جدید انسان به خودش است و نشان دهنده این موضوع است که انسان خود را بیش از پیش مركز تمامی موجودات می‌پندارد . باز تاب این آموزه در فلسفه به شکل سامان دهی به دانشی معنا می‌ یابد که در تلاش است وجوه نظری و عملی آنرا تبیین‌کند . کانت برای نخستین بار تفسیری خاص از آنرا با طرح پرسش‌های زیر را ارائه کرد : چه چیز را می‌توانم دریابم؟،‌ چه چیز را میتوانم انجام بدهم ؟،‌ به چه چیز می توانم امیدوار باشم؟ و بالاخره انسان چیست؟ پاسخ به پرسش اول برعهده متافیزیک است پرسش دوم بر عهده اخلاق پرسش سوم دین و پرسش چهارم انسان شناسی . انسان‌شناسی در قلمروهای مختلف مثل انسان‌شناسی فرهنگی،‌ اجتماعی و‌ نژادی بحث میکند اما انسان‌شناسی فلسفی انسان را از آن جهت که انسان است مد نظرقرار میدهد . هریک از این نقطه نظرها جنبه ای خاص از انسان بودن همچون ذهن ،‌ روح ، زبان‌ ،‌ مدنیت ( اجتماعی بودن ) ، ارتباط ،‌ حیات یا غریزه را برجسته می‌کند . اینگونه انسان‌ شناسی‌های فلسفی بیانگر حوزه‌ای خاص از دانشی خاص‌اند که با علم روشن‌مند،‌ مبتنی بر تجربه و تعمیم پذیر قابل جایگزینی نیستند ، بلکه اینها حوزه‌های آگاهی‌های پیشینی انسان درباره خود اوست ، چرا که این آگاهی از تجربه بیرون نیامده است . دانش علمی انسان چه در علوم طبیعی و چه در علوم انسانی و اجتماعی بر تصوری از انسان متکی است که موضوع آن مورد بحث قرار نگرفته است . در انسان شناسی فلسفی است که نظریه‌های گوناگون از آن جنبه که انسان چیست مطرح می شوند . اینکه « انسان موجودی ناقص» است که در عمل به تکامل می‌رسد، یا نظریه ذهن شلر که سرشت انسان را همانا در« نه گفتن» می داند و یا انسان‌شناسی اخلاقی که در واقع حلقه اتصال اخلاق،‌ سیاست،‌ فلسفۀ تاریخ و فلسفه دین است . تمام تئوری‌های توسعه بر پایه تصویری قابل قبول و قابل تصدیق از انسان قرار دارد .18 از جنبۀ موضوعی که این مقاله دنبال می‌کند یعنی توسعۀ اجتماعی ، مسئله انسان به‌مثابه موجودی اجتماعی وجهی از مسئله است که اهمیت دارد . ارسطو انسان را موجودی می‌داند که بواسطه داشتن زبان وعقل همواره در کنش با دیگران قرار دارد از این رو موجودی سیاسی است . انسان از این جهت که موجودی است که همواره درکنش با دیگران بسر می‌برد فقط در دولتشهر یعنی نظام دموکراسی مستقیم شهروندان آزاد و صاحب رأی به کمال وغایت انسانی خود می‌رسد که همان زندگی خوب است . همۀ اندیشه‌هائی که در دوران جدید در مورد وجه اجتماعی انسان موضوع جدیدی ارائه داده اند با این درک ارسطو به چالش برخاستند. و مهم‌ترین آنان توماس هابس بود که حالت انسان را حرکت از وضیعت طبیعی به وضیعت تمدنی می‌دانست . در اين‌جا وضعیت طبیعت به معنای حالت بدویت انسان است که نباید به آن برگشت و نبایست آن‌را به حالت کمال رساند بلکه باید از آن گریخت. بر خلاف هابس روسو این جهت‌گیری ، یعنی دوری از حالت طبیعی را گونه ای هبوط می‌داند . به عقیده او انسان در آغوش طبیعت هنوز در حالت ما قبل اجتماعی و در عین حال ماقبل اخلاقیِ خوب بودن به سر می‌برد . انسان‌ها به واسطه پیشامدها ناچار می‌شوند اجتماعی شوند . اما هر دو بر مبنای اصولی توافق دارند که آنها را از ارسطو دور می‌کند و آن اصول عبارتند از‌ آزادی ،‌ برابری و‌ سوبژکتیویته . پرسش از اینکه انسان چیست؟ یک پرسش انسان‌شناسی عام است. اما پرسش از اینکه انسان ایرانی چیست؟ تنها در بحث هویت مطرح نیست بلکه در مبا حث توسعه نیز بحثی جدی است و باید به آن پاسخی در خور داد .

 

انسا ن شناسی ایرانی شرط امکان توسعه اجتماعی در ایران 

 تئوری‌های توسعه با اتکا به انسان‌شناسی معینی شکل گرفته‌اند ، بنابراین بدون درک مشخص از انسانی‌که قرار است توسعه یابد ، امر توسعه با شکست روبرو می‌شود . آغاز ورود ایرانیان به این مباحث یعنی همان پرسش عباس میرزائی با امتناع از پرداختن به این امر همراه بوده است . چه از جنبه شکل‌گیری دانش و چه از جنبه هنجاری ، یعنی شکل‌گیری انسانی که توسعه‌طلب است باید به بحث انسان‌شناسی بر می‌گشتیم . از جنبۀ دانش همانگونه که در فصل‌های گذشته توضیح دادم باید مبنای جدیدی برای حوزه دانش ملی پیدا می‌شد اما از جنبه انسان‌شناسی، در سنت فلسفه ایران دوران اسلامی میراث گسترده ای از مباحث انسان‌شناسی وجود داشته است . این موضوع در آثار قدمای ما از فارابی تا ابن‌سینا و دیگران قابل بررسی است و تا این اواخر در نزد علامه طباطبائی در طرح اینکه انسان مدنی به‌طبع است یا که مدنی به‌طبع مطرح بوده است. قطعا با طرح مباحث جدید باید درک انسان‌شناسی قدمائی مورد نقد قرارگیرد چرا که انسان ایرانی در مقابل مسائلی ‌بکلی متفاوت قرار دارد. اما انسان ایرانی با انسان اروپائی نیز متفاوت است ، چرا که آموزه های دانش انسان‌شناسی به ما می‌آموزد که این دانش عمومی نیست بلکه محلی و مکانی و وابسته به زمان است و ساختار انسانی نمی‌تواند بدون توجه به تاریخِ تکوین خود مورد بررسی قرار گیرد و این به جهان درونی انسان وابسته است.

 

اینکه انسان ایرانی چیست به پایه‌گذاری انسان‌شناسی ایرانی بازمی‌گردد . باید فاعل شناسای ایرانی نخست خود را بر سریر بنشاند و فصل خود با فاعل شناسای جز خود را روشن کرده آنگاه جهان را درکلیت خود و ایران را در جزئیت خود بیندیشد سپس با افق‌های گسترده ، تمام سررمین پهناور ایران را ببیند . ایران سرزمینی است با آب و هوای بسیار متنوع در این سرزمین همزمان با بارش برف میتوان گرمای را تجربه کرد . چه خصوصیات مشترکی بین مردمی که در گیلان زندگی می‌کنند و مردمی که در یزد وکرمان وکاشان زیست می‌کنند،‌ وجود دارد؟ بدون شک در یک‌سری خصوصیات مشترک و یک‌سری خصوصیات متفاوت هستند . دانش انسان‌شناسی که متکی بر انسان شناسی فلسفی عام باشد با کند وكاو در متل‌ها و قصه ها و عرف‌ها و اخلاق اجتماعی آنان چیستی و هستی آنان را تحلیل می‌کند و زمینه را برای طراحی راه حل مناسبِ توسعۀ اجتماعی ایران ارائه می‌دهد . این امر مسلتزم این است که دانشگاه‌های مناطق در مباحث توسعه اجتماعی تجهیز شوند و هر دانشگاهی در حوزه‌های علوم انسانی و علوم مربوط به توسعه و تحولات اجتماعی به مسائل خاص منطقه خود بپردازد و با اتکا به مبانی عام علوم، ویژگی های جزئی مناطقی را که در آن فعالیت می‌کند مورد مطالعه قرار دهد . به‌طور مثال دانشگاه مازندران در حوزه علوم انسانی دست به شناخت و نظریه پردازی در مورد مسائل این منطقه بزند و در کرمان و سمنان و بلوچستان و وخوزستان همین اتفاق صورت گیرد . اینک که بویژه پس از انقلاب ، رویکرد به شناخت « خود » تقویت شده است طرح مباحث فاقد مبانی نظریدستیابی به نتایج جدی را با مشکل مواجه میکند . بخش عمده ای از سختی کار ناشی ازاین واقعیت است که تأسیس دانشگاه در ایران بدون تأمل نظری صورت گرفته است. ما هنوز در تأسیس مدارس عالی و تأسیس رشته‌ها نیازی به تأمل نظری احساس نمی‌کنیم . اگر نیازی هم احساس شود بحث در مبانی صورت نمی‌گیرد چرا که بحث در مبانی بحثی از سنخ فلسفه است و فلسفه‌ای را می‌طلبد که فاعل شناسای آن در بطن فرهنگ و زبان ایران ایستاده باشد و مجهز به اسلوب‌های تحقیق جدید در فلسفه غرب و فلسفه ایران دوران اسلامی باشد و رابطه اش با نفس الامر امور اجتماعی ایران گسسته نشده باشد .

 

توسعه اجتماعی امری انسانی است

 توسعه در واقعیتِ عینی خود جدا از شکل‌گیری علومِ توسعه ، محتاج به گونه‌ای هنجار‌گذاری است . آغاز بحث بدون این هنجارگذاری ها مفهوم توسعه را به توسعۀ ساختمانها و کارخانه‌ها و خیابانها تقلیل میدهد و به نیازهای انسانهایی که مشمول این تئوری‌ها هستند بی توجه میماند. بحث نیازهای انسانی و تفسیر این نیازها و طبقه بندی آنها یک بحث فلسفی است که باید بین تفسیر عام و عینی از نیازها از یک سو و نیازهای ذهنی که پدیده هایی بشدت تاریخی هستند از سوی دیگر تفکیک قائل شود . اما تفکیک و الویت‌بندی نیازها به غایت مسئله‌ساز هستند. بودن شک یافتن معیاری برای یافتن نیاز بسیار مشکل است از این رو که همواره نیازها را به ذهنی و عینی تفکیک می‌کنند پس دو سنخ نیاز خود را نشان می‌دهند نیازهای نوع اول در همه جوامع برای باز تولید فیزیکی ضروری است. در حالی که نیاز‌های نوع دوم بیشتر به آنچه که زندگی را در فرهنگهای گوناگون ارزشمند می‌سازد توجه می‌کند در مورد اول نیازها کمّی هستند و تعریفی عام و معتبر برای آنها می‌توان برشمرد. اما نیازهای ذهنی مفهومی کیفی است که به فرهنگ ،‌ دین و فلسفه بر می‌گردد . پس تعیّن تفکیک در این موضوع ، استراتژی ما را برای نگرش به توسعه تعیین می‌کند . تاریخ توسعه در جامعه ما بدون تبیین نظری ، راه حل اوّل را برگزیده و نتوانسته این دو را در کنار هم به پیش ‌ببرد و استراتژیای تدوین کند که بر دو ستون استوار باشد و با اتکا بر خرد تنظیم‌گر به تعادل آنها مبادرت کند . برای اینکه بتواند این مهم را پیش ببرد باید بیش از هرچیز به تقویت درون انسانها مبادرت کند . باید دین ،‌ فرهنگ و‌ هنر را در جهت تقویت خودباوری ،‌ اعتماد به نفس ،‌ و امید به آینده سامان داد . از این رو آموزش و پرورش مهمترین رکن توسعۀ اجتماعی محسوب می‌شود و آموزگاران درسطوح مختلف از کودکستان تا دانشگاه باید تأمین شده ترین و زبده‌ترین افراد باشند . پس موتور توسعۀ اجتماعی بیش از هر چیز قلمروی آموزش است و دانشگاه ، که به پژوهش و تربیت زبده‌ترین آموزکاران مبادرت می‌کند . روحانیون ،‌ هنرمندان و فلاسفه و علمای علم اخلاق مهمترین حاملین انتقال دین ،‌ فرهنگ و اندیشه‌اند اگر که البته دین و فرهنگ و اندیشه را به کارزار ستیز اجتماعی نکشند و در جهت همبستگی اجتماعی بکوشند تا بتوانند خالیِ درون انسانها را پرکنند تا انسانها بتوانند در توسعۀ خود واجتماع انسانیِ خود کوشا باشند .

 

 پایان سخن 

یکی از مهم‌ترین موانع معرفتی توسعۀ اجتماعی در ایران ، تئوری‌های توسعۀ اجتماعی‌اند چرا که این تئوریها درساختار آکادمیک اروپا و امریکا ظهور پیداکردند و بسط وگسترش یافتند . این تئوری‌ها جزئی کوچک از شاخه‌های علوم در غرب است که بر پایه فاعل شناسای خاص خود تکوین یافته است و از این رو با واقعیت جوامع دیگر خوانائی ندارد . چرا که آن فاعل شناسا نسبت به موضوعِ مورد پژوهشِ ما نسبتِ درون ماندگار ندارد . این تئوری ها بدون اتکا بر انسان‌شناسی این جوامع ساخته شده‌اند و فاقد اشراف لازمند بر نیازهای درونی انسان‌هائی که قرار است از مزایای توسعه اجتماعی بهره‌مند شوند . دومین مانع معرفتی رویکرد عجولانه و عملیاتی به پدیده توسعه اجتماعی است که فرصت نمی‌دهد تا تأمل و اندیشۀ انتقادی شکل بگیرد . اگر ساختار علوم را در گستره آن یعنی علوم عملیاتی ، علوم طبیعی ، علوم انسانی و علوم فرهنگی بینیم آنگاه تجهیز آنها در جهت حرکت موزون وظیفۀ « خِرد تنطیم گر » است ،‌که یک شاخۀ آن « خرد عملیاتی » خواهد بود . تقویت خرد تنظیم گر از طریق استقلال حوزه آکادمیک نسبت به منازعات سیاسی صورت می‌گیرد و حوزه‌های آکادمیک با دوربودن از منازعات سیاسی و ایستادن فراسوی آنها می توانند به نقش تنظیم‌گر خود عمل کنند .اما یکی دیگر از موانع معرفتی عدم رابطه تنگاتنگ نهادهای آکادمیک با نهادهای برنامه‌ریز در امر توسعه اجتماعی است و آخرین آن و شاید مهمترین آن اینکه توسعه اجتماعی امری انسانی است و انسانها نیروی اصلی خود را از درون خود می‌گیرند . تقویت درون انسانها مهمترین راه حل توسعه اجتماعی است که در حیطه وظایف دین،‌ هنر،‌ فلسفه و فرهنگ است. بدون تقویت و تعادل آنها توسعۀ اجتماعی امکان پذیر نیست

 

پانوشت

 [1] عبداله نصری – رویا رویی با تجدد صفحه 19و20 

[2] جواد منصوری ایران،،عزم ملی برای توسعه ی علمی و فرهنگی صفحه 112 7

[3] همان صفحه 113

[4] استفانی کرونین – تجدد امرانه ص 138

[5] همایون کاتوریان – اقتصاد سیاسی ایران صفحه 155

[6] رضا منصوری – همان صفحه 115

[7] همایون کاتوریان همان صفحه 253

[8] سید هادی عربی و علیرضا لشکری – توسعه د اینه تحولات صفحه 30

[9] والنتین مقدم – ایران پس از انقلاب صفحه 42

[10]سفر نفس به کوشش عبداله نصری ص 85-- مهدی حائری یزدی

[11] شارل زید و شلرل ریست،‌تاریخ عقایداقتصادی ترجمه کریم سنجابیی ج1 ص 132

[12] البرت هیرش - هوای نفسانی و منافع ص 125

[13] فرشاد مومنی – اقتصاد ایران در دوران تعدیل ساختاری ص 63-64

[14] سید هادی عربی و علیرضا لشکری – توسعه در اینه تحولات ص18

[15] ولفگانگ راکس،‌ نگاهی نوبه مفاهیم توسعه،‌ ترجمه فریده فرهی و وحید بزرگی ص 14

[16] بزون هتنه ترجمه احمد موثقی – تئوری توسعه و سه جهان ص 114

[17] سید هادی عربی و علیرضا لشکری همان ص 29

[18] همان ص 100- 101

[19] Gunter G ebauer Anthropologie 7

[20] بزون هتنه – ترجمه احمد موثقی – تئوری توسعه و سه جهان ص 230

 

منابع

 -          آلبرت هیرش ـ هواهای نفسانی و منافع ـ ترجمه محمد مالجو ـ انتشارات شیرازه ـ تهران 1379

-           بژورن هتنه ـ تئوری توسعه و سه جهان ـ ترجمه احمد موثقی انتشارات قومس ـ تهران 1381

-           تورج اتابکی ـ تجدد آمرانه،‌ جامعه و دولت در عصر رضاشاه ـ ترجمه مهدی حقیقت‌خواه ـ نشر ققنوس ـ تهران 1385

-           رضا منصوری ـ ایران 1427 عزم ملی برای توسعه علمی فرهنگی ـ نشر نو ـ تهران ـ چاپ پنجم 1384

-           سید هادی عربی و علیرضا لشکری ـ توسعه در آینه تحولات ـ انتشارات سمت ـ قم 1383

-           عبداله نصری ـ رویارویی با تجدد ـنشر علم ـ تهران 1386

-               فرشاد مومنی ـ اقتصاد ایران در دوران تعدیل ساختاری ـ انتشارات ونگار ـ تهران 1386

-           مهدی حائری یزدی ـ سفر نفس ـ به کوشش عبداله نصری ـ انتشارات نقش جهان ـ تهران 1380

-           هانس دیرکس ـ انسان شناسی فلسفی ـ ترجمه محمدرضا بهشتی ـ انتشارات هرمس تهران 1380

-           همایون کاتوزیان ـ اقتصاد سیاسی ایران ـ ترجمه محمدرضا نفیسی و کامبیز عزیزی ـ نشر مرکز 1385

-           والنتین مقدم ـ چپ و انقلاب در ایران تحلیل انتقادی ـ در مجموعه ایران پس از انقلاب ـ مترجم دکتر علی مرشدی ـ انتشارات باز ـ تهران 1385

 

1393/4/9
پر بازدید
1391/3/15: مارسل موس
1391/3/12: تیون ون دایک
1391/5/10: نوربرت الياس Norbert Elias
1391/4/18: کلود لوفور(1924-2010)
1391/3/18: معرفی و ارزیابی کتاب/روش شناسی علوم سیاسی
آخرین مطالب
1397/11/21: انسان بي نقص
1397/11/21: درس‌گفتارهای عدالت همراه با مایکل سندل
1397/10/3: مغالطه‌هاي پر كاربرد
1397/10/1: هرتزوگ نوشته سال بلو
1397/10/1: رولشتاین اثر سال بلو
بدون نظر

نام
پست الکترونیکی
وب سایت
متن
کد امنیتیکد
تکرار کد امنیتی حساس به حروف کوچک و بزرگ
مطالب مهم

قانون تشکیلات و آئین دادرسی دیوان عدالت اداری در نظم حقوقی کنونی

            مولف : محمدرضا دلاوری (قاضی دیوان عدالت اداری)

 

مسئولیت مدنی ناشی از افشای اسرار پزشگی در حقوق ایران و حقوق کامن لا

              مولف: محمد حسین دلاوری

سخن برگزیده
دنيا از آن کسانی است که برای تصاحب آن با خوش خلقی و ثبات قدم گام بر می دارند. (چارلز ديکنز)
شعر
امروز ترا دسترس فردا نیست
و اندیشه فردات بجز سودا نیست
ضایع مکن این دم ار دلت شیدا نیست
کاین باقی عمر را بها پیدا نیست
خيام
حدیث
بهترين بندگان کسانی هستند که هرگاه خشم کنند، درگذرند. - امام رضا(ع)
دمی با حافظ
عنقا شکار کس نشود دام بازچین

کان جا همیشه باد به دست است دام را
کنتور
امروز:
    بازدید: 387
    صفحات مرور شده: 430
روز گذشته:
    بازدید: 402
    صفحات مرور شده: 424
جمع کل:
    بازدید: 7134784
    صفحات مرور شده: 22678742